مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
866
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
بيرون نيامده است [ 1 ] . از بعضى روايت شده كه مردى از رافضيان گفت : « خداوند بيامرزاد ابو لؤلؤه را ! » گفتند : « شگفتا ! بر مردى مجوسى كه عمر بن الخطاب را كشت ترحم مىكنى ؟ » گفت : « همان ضربتى كه فرود آورد به منزلهء اسلام آوردن بود . » خلافت عثمان بن عفّان مردم با او بيعت كردند و انگشترى و رداى پيامبر به دست او رسيد . نخستين فتحى كه در خلافت وى روى داد فتح ماه بصره بود و آنچه از اصفهان و رى مانده بود ، بر دست ابو موسى اشعرى انجام يافت . سپس عثمان ، عبد الله بن عامر بن كريز را به اصطخر فرستاد كه يزدگرد در آنجا بود و يزدگرد به دارابجرد رفت و ماهك اصبهبد را در اصطخر به جاى خويش نهاد . عبد الله بن عامر بن كريز فرود آمد و با ماهك به نبرد پرداخت و مجاشع بن مسعود سلمى را در پى يزدگرد فرستاد . يزدگرد سوار شد و از صحرا به سوى كرمان شتافت . مجاشع دارابجرد را به صلح گشود و در دنبال يزدگرد به كرمان رفت . آنجا را نيز گشود . يزدگرد راه سيستان را در پى گرفت تا به مروشاهجان رسيد . قصد چين داشت و گنجينهها و ذخاير خويش را بدانجا فرستاده بود . ابن مقفع گويد : « در ميان آن ذخاير از زرى كه قباد سكه زده بود هفت هزار ظرف بود و در هر ظرف دوازده هزار مثقال علاوه بر زرى كه از مسكوكات ديگر پادشاهان و ميراث ايشان بود . » هم او نوشته كه : « در ميان ذخاير هزار بار از سبيكههاى زر نازده بود . » مجاشع به سيستان آمد . غنايمى به دست آورد و سيستان را گشود و بازگشت ، چرا كه يزدگرد را نيافت و به فارس بازگرديد . عبد الله بن عامر بن كريز اصطخر دوم را فتح كرد و به خراسان رفت تا به طوس رسيد . آنجا را به صلح گشود . خبر به يزدگرد رسيد . هراس او افزونى يافت . از تركان يارى خواست . تركان و طرخان ترك به يارى او شتافتند . خرزاد وزير يزدگرد به دو گفت : « كار عرب كارى است روشن ، بگذار من با ايشان بر مالى مصالحه كنم تا مقدارى كشورهاى تو را برايت بگذارند . » يزدگرد گفت : « چنين كن . » خرزاد وزير به عبد الله بن عامر نامه نوشت و با او دربارهء صلح گفتگو كرد كه كور
--> [ 1 ] دو شعر از اين قطعه را ابو الفرج اصفهانى ، در اغانى ، به نام جزء بن ضرار برادر شماخ نقل كرده و بعد روايت كرده كه اين شعر را به تمامى ، جنيان سه شب پيش از كشته شدن عمر ، مىخواندهاند . براى تمامى شعر و اختلاف روايات رجوع شود به اغانى ، چاپ دار الكتب ج 9 ، ص 9 - 158 .